یکی بود/ روزی ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻧ، ﺍﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﺷﺸﻢ
ﻣﺧﻮﺍهد ﻪ ﺑﺎ ﺍﺯ ﺎﺭﺮﺍﺵ ﺣﺮﻑ ﺑﺰند. ﺧﻠ ﺍﻭ را ﺻﺪﺍ ﻣﺰند ﺍﻣﺎ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ
ﺷﻠﻮﻏ ﻭ ﺳﺮﻭ ﺻﺪﺍ، ﺎﺭﺮ ﻣﺘﻮﺟﻪ نمیشود. ﺑﻪ ﻧﺎﺎﺭ ﻣﻬﻨﺪﺱ، یک اسکناس 10 ﺩﻻﺭی
به پایین میاندازد ﺗﺎ ﺑﻠﻪ ﺎﺭﺮ ﺑﺎﻻ ﺭﻭ ﻧﺎﻩ کند. ﺎﺭﺮ 10 ﺩﻻﺭ ﺭا
ﺑﺮمیدارد ﻭ ﺗﻮ ﺟﺒﺶ میگذارد ﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻨﻪ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﺎﻩ کند مشغول کارش
میشود. ﺑﺎﺭ ﺩﻭﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ 50 ﺩﻻﺭ ﻣﻔﺮستد ﺎﻦ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺎﺭﺮ ﺑﺪﻭﻥ ﺍﻨﻪ ﺑﺎﻻ
ﺭا ﻧﺎﻩ کند پول را در جیبش میگذارد.
ﺑﺎﺭ ﺳﻮﻡ ﻣﻬﻨﺪﺱ ﺳﻨ ﻮ ﺭا
میاندازد ﺎﻦ ﻭ ﺳﻨ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺎﺭﺮ برخورد میکند. ﺩﺭ ﺍﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﺎﺭﺮ ﺳﺮش
را ﺑﻠﻨﺪ میکند ﻭ ﺑﺎﻻ ﺭا ﻧﺎﻩ میکند ﻭ ﻣﻬﻨﺪﺱ کارش را به او میگوید.
ﺍﻦ
ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﻫﻤﺎﻥ ﺩﺍﺳﺘﺎﻥ ﺯﻧﺪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺍﺳﺖ، ﺧﺪﺍ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ ﻫﻤﺸﻪ ﻧﻌﻤﺖ ﻫﺎ ﺭا ﺑﺮﺍ
ﻣﺎ میفرستد ﺍﻣﺎ ﻣﺎ ﺳﺎﺱزﺍﺭ ﻧﺴﺘﻢ. ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘ ﻪ ﺳﻨ ﻮ ﺑﺮ ﺳﺮمان
میافتد ﻪ ﺩﺭ ﻭﺍﻗﻊ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﺸﻼﺕ ﻮ ﺯﻧﺪﺍﻧﺪ، ﺑﻪ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺭﻭ ﻣﺁﻭﺭﻢ.
بنابراین هر ﺯﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﺮﻭﺭﺩﺎﺭﻣﺎﻥ ﻧﻌﻤﺘ ﺑﻪ ﻣﺎ ﺭﺳﺪ ﻻﺯﻡ ﺍﺳﺖ ﻪ ﺳﺎﺱگزاﺭ
ﺑﺎﺷﻢ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﻨﻪ ﺳﻨ ﺑﺮ ﺳﺮﻣﺎﻥ ﺑﻔﺘﺪ.
برچسب:
نویسنده: هستی بهرامی
تاريخ: پنجشنبه
6 آبان
1395 ساعت: 2:46